توپولو

یک ستاره می تواند راهنمای قایق گمگشته ای باشد،

یک واژه می تواند در برگیرنده هدفی باشد،

یک رای می تواند سرنوشت ملتی را عوض کند،

یک شمع می تواند سیاهی را به در کند،

یک گام می تواند آغازگر یک سفر دور و دراز باشد،

یک کلمه می تواند آغازگر یک دعا باشد،

یک نوازش می تواند نشان دهنده ی مهر و محبت باشد،

یک قلب می تواند بر حقیقت واقف باشد،

یک زندگی می تواند تحولی ایجاد کند،

می بینی که همه و همه به تو بستگی دارد...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

 

William Shakespeare Said :

ویلیام شکسپیر گفت :


I always feel happy, you know why

?

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟


Because I don't expect anything from anyone

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم


Expectations always hurt ...

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...


Life is short ...

زندگی کوتاه است ...


So love your life ...

پس به زندگی ات عشق بورز ...


Be happy

خوشحال باش


And keep smiling

و لبخند بزن


Just Live for yourself and ..

فقط برای خودت زندگی کن و ...


Befor you speak ؛

Listen

قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن


Befor you write ؛ Think

قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن


Befor you spend ؛ Earn

قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش


Befor you pray ؛ Forgive

قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش



Befor you hurt ؛ Feel

قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن


Befor you hate ؛ Love

قبل از تنفر ؛ عشق بورز


That's Life …

زندگی این است ...


Feel it, Live it & Enjoy it

احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

  • بچگی یعنی: وقتیکه فاصله ی دستشویی تا اتاقمونو می دویدیم
    و از اینکه لولو ما رو نمی خورد فریاد می زدیم، ھـــــورااااا
  • از هیچ کار بچگیم پشیمون نیستم ، جز اینکه آرزو داشتم بزرگ شم ... 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢۳ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()


پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟ پسر جواب داد:من میزنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. ... ...
پسرم من میزنم یا تو؟ این بار پسر جواب داد شما میزنی؟
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

جهان را پشت سر نهاده ام

تاریخ را به پایان برده ام

و اکنون رسیده ام

به توده ای عظیم

همچون کوهی

از حرفهایی که برای نگفتن دارم

کوهی سنگین که بر سینه جانم افتاده است و من

در زیر فشار خفقان آور و دهشتناک آن

احساس میکنم که مرگ تا حلقومم بالا آمده و

راه نفس را برمن بسته است.  

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط هستی نظرات ()

 

تصاویری از حرم امام رضا(ع) در این شبها روزها

خوشا به حال آنان که در همچین مکانی هستند

زائران  امام رضا التماس دعا 

 

 

 

 

 

 

  

التماس دعا 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٤ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

1- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟
7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟
8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می‌شدی
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می‌کردی؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

 

هر زمان شایعه ای روشنیدیدو یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید! در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:

"لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."

مرد پرسید:سه پرسش?

سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:

"نه،فقط در موردش شنیده ام."

سقراط گفت:"بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست . حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"

مردپاسخ داد:

"نه،برعکس…"

سقراط ادامه داد:

"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"

مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت سقراط ادامه داد:

"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"

مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"

 سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟

آره دوستان چرا واقعا باید یک سری حرفها رو بزنیم که هیچ فایده ایی برای ما نداره جز گناه غیبت و به نظر من بی ارزش کردن خودمونناراحتتعجب

چرا که میگن آدمی که غیبت میکنه حسادت داره 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۱ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

سلام دوستان خوبم 

امیدوارم حالتون خوب باشه

ببخشید که هم اهنگ و هم قالب وبلاگمو عوض کردم

و هردوشون شاید بوی ناامیدی و هزارتا حرف دیگه بزنند 

ولی چکار کنم که ....

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

آموخته ام....
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، میتوان قلب خرید ولی عشق را نه
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنــای سبز دستانت دعــــــــــــایم کن

که محتاج دعــــــــــــــــــــــــای جمله یارانم


نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط هستی نظرات ()

خداوندا ....
اگر روزی بشر گردی
زحال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت
خداوندا ...
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
 و از احساس سرشار است ..

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط هستی نظرات ()

امیرالمومنین"ع" میفرمایند:

روزه دل بهترز روزه زبان،و روزه زبان بهتر از روزه شکم است. 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط هستی نظرات ()

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است 

گوش کردن نیست بلکه درک کردن است

دیدن نیست بلکه احساس کردن است

جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

حتی اگر شده تنها . . .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط هستی نظرات ()

نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...

حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی ...


مولانا جلال‌الدین رومی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

حضرت زهرا"س" فرموده اند:

خداوند روزه را برای استواری اخلاص واجب فرمود. 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

حضرت زهرا"س" فرموده اند:

روزه دار چون زبان و گوش و چشم و اعضایش  را از حرام نگه ندارد؛روزه دار نیست.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٢ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه شریک شادی او
همیشه شریک غم کسی باش ، نه دلیل غم او

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟".


پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".



پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."



البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت.
اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟""اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟".
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید.".
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت.
او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :..
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده.
یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد . اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."
پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند.
برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.
در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم." سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است." سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟" مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود." سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟" مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم." سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٥ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

قرآن! من شرمنده‌ی توام اگر از تو در فکرها، آواز مرگی ساخته‌ام که هر وقت در کوچه‌مان آوازت بلند می‌شود همه از هم می‌پرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است.


قرآن! من شرمنده‌ی توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین در افکار ، مبدل کرده‌ام.


یکی ذوق می‌کند که تو را بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق می‌کند که تو را فرش کرده، ‌یکی ذوق می‌کند که تو را با طلا نوشته، ‌یکی به خود می‌بالد که تو را در کوچک‌ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم؟


قرآن! من شرمنده‌ی توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند،‌ آن چنان به پایت می‌نشینند که خلایق به پای موسیقی‌های عادی می‌نشینند.


اگر چند آیه از تو را به یک نفس ، بخوانند کسانی که گوش میدهند ، فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است … قرآن!‌ من شرمنده‌ی توام اگر خیال میکنیم که یک فستیوالی .


حفظ کردن تو با شماره صفحه، ‌خواندن تو آز آخر به اول، ‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده‌اند، ‌حفظ کنی، تا این چنین تو را اسباب مسابقات نپندارند.


خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

نکته:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید.
کتاب ملانصرالدین درمانی "در دست تالیف" نویسنده: مسعود لعلی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

مردی بعداز ۳۰سال هنوز چهره همسرش را ندیده است
یک زن عربستانی در سال ۲۰۰۸ تقاضای طلاق کرد زیرا شوهرش بعد از ۳۰ سال زندگی مشترک سعی کرده بود یک نگاه دزدکی به صورت او بیندازد!
این زن ۵۰ ساله در یکی از روستاهای بومی در جنوب غربی شهر «خمیس مشیت» به دنیا آمده و پرورش یافته است.


در این روستا سنتی وجود دارد که طبق آن زن باید در تمام عمر صورت خود را از همه بپوشاند. شوهر که از کنجکاوی به ستوه آمده بود سعی کرد نقاب زن را از روی صورتش بردارد ولی زن به شدت خشمگین شد و فردای آن روز تقاضای طلاق داد.
 زن به قاضی گفت: همسرش متنبه شده و قسم‌خورده دیگر این عمل قبیح را تکرار نکند ولی او دیگر نمی‌تواند به زندگی مشترک ادامه دهد.

واقعا مسخره نیست این عربستانیا اعتقاداتشون برای عهد تیرکمونه !!!!!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

الهی آشنای بی قراران

تمنای دل امیدواران

رسان توفیق آنرا تا نشینیم

به بزم وحدت شب زنده داران 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط هستی نظرات ()

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید!

یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهایی و دلتنگی...

درد دل من در این کاغذکوچک جا نمیشود !

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند!

و برگه سفید عاشقانه قطره را در آغوش میکشد

 عشق تو نوشتنی نیست...

در برگه ام کنار آن قطره،یک قلب میکشم

وقت تمام است

برگه ها بالا... 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط هستی نظرات ()

کلاس اول دبستان که بودیم گفتند:آن مرد در باران امد 

ولی حالا فهمیدیم تا ان مرد نیاید باران نمیبارد

خدا کند باران ببارد

دوستان عزیزم این عید بزرگ رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم از یاران باوفای آقامون باشیم

راستی برای تولد آقا چی خریدیدسوالسوالسوال 

از آقا چی هدیه گرفتید؟؟؟؟؟؟؟؟

عیدتون مبارک 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٦ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

معروفترین پزشک متخصص قلب معروفترین پزشک متخصص قلب نیویورک فوت کرد و در مجلس ختم باشکوهش یک ماکت بزرگ قلب در پشت تابوت او قرار داده بودند که در پایان مراسم همراه با مارش عزا دریچه های آن قلب باز شد و تابوت را به درون خود فرو برد همه از این ابتکار به اعجاب و تحسین آمدند، ولی یکی از پزشکان در ردیف اول ناگهان شروع کرد به قهقهه و اصلا نمیتوانست خودش را کنترل کند. عاقبت کشیش به او تذکر داد، ولی او گفت پدر روحانی، من مقصودی ندارم، فقط مجسم کردم اگر من که متخصص زنان و زایمان هستم بمیرم این صحنه چگونه اجرا میشود . با این گفته کشیش و تمام مجلس هم بی اختیا ریسه رفتند و جلسه بهم خورد

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٠ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

 

 

 

پرسید چون دوستم داری بهم نیاز داری؟

یا چون بهم نیاز داری دوستم داری؟

بهش گفتم:

چون دوستت دارم بی نیازترینم 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط هستی نظرات ()

سلام آقا

سلامی که شاید جوابش علیک باشد 

سلام آقااا

دوباره باز دستم بر صفحه دلم لرزید و خطوطی را رسم کرد

که نمی فهمم چه می نویسد

کاش  


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٠ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟

گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد !
 گفتم:

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٠ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

همسفر

در این راه طولانی

که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.
 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٠ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٠ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط هستی نظرات ()

مردی، دیروقت، خسته از سرکار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود:
- بابا  


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط هستی نظرات ()

زیرآب ، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت . زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ، آن را باز می کردند . این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود . در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند ، دریغا که هیچ کدام در این اندیشه نیست که خود را عوض کند.

(تولستوی)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

 

در زندگی که ما انسانها میکنیم شاید تصوراتی اشتباه از زندگی مشترک داشته باشیم و یا دلایلی اشتباه برای زندگی مشترک خود بیاوریم.
در اینجا به بررسی اینگونه موارد میپردازیم
1- ازدواج به دلیل دوری از خانواده و پدر و مادر:
وقتی وضعیت در خانه‌ی پدری، شوم و اندوه‌ بار باشد، ازدواج یک راه گریز محسوب می‌شود.
تعجبی ندارد که خیلی‌ها این راه گریز را انتخاب می‌کنند؛ اما به‌طور معمول، این مسیری است که شما را از چاله درآورده و به چاه می‌اندازد. یکی دو سال دیگر در خانه‌ی پدر و مادر ماندن، بهتر از آن است که با نخستین پیشنهاد ازدواج، تن به تاهل دهید، چون آن‌ وقت ممکن است شریک زندگی‌تان تا آخر عمر سبب رنجش و آزار شما گردد
2- ازدواج به دلیل نگرش یک جانبه‌ی پدر و مادر شما به شخص مورد نظر:
البته جای تعجب دارد که پدر و مادر شما به ‌طور واقعی، همسر آینده‌ی شما را دوست بدارند؛ اما دوست داشتن این فرد از سوی آنان، دلیل کافی برای مدنظر قرار دادن ازدواج با آن فرد نیست. سال‌های آینده، زمانی که (بعد از 120 سال ) از میان شما رفتند، شما کماکان باید اسیر فرد رویاهای آنان باشید؛ فردی که شاید مرد یا زن رویاهای شما نباشد.
3- ازدواج فقط به دلیل پول و ثروت:
اگر شما شیفته‌ی فردی هستید که ثروتمند است و فقط به همین دلیل حاضرید با او ازدواج کنید و به دیگر ابعاد توجه نمی‌کنید، این ملاک مناسبی نمی‌باشد.
ایده‌ی ازدواج کردن با یک فرد، بدون توجه به احساس و عاطفه‌ی قلبی و فقط از روی نگاه مادی گرایانه، به‌طور یقین، عقلانی نیست و اشتباه می‌باشد.
4- ازدواج به دلیل ترحم و دلسوزی به یک فرد:
گاهی انگیزه‌ی فرد برای ازدواج، نجات دادن شخص مقابل از تنهایی، فشارهای زندگی، مشکل‌های اقتصادی و اجتماعی و دلیل‌های دیگر است.
برای نمونه، دختری که به پسری وابستگی شدید دارد، مسوولیت زندگی او از جمله کار، مسکن و مسائل مادی را می‌پذیرد. چنین انگیزه‌هایی بعد از مدتی کوتاه، رو به خاموشی می‌رود و در نهایت، زندگی مشترک را با بحران مواجه می‌سازد.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()


تخت جمشید کجاست؟
تخت جمشید در استان فارس روی صفحه ای بنا شده که بیش از صدوبیست و پنج هزار مترمربع وسعت دارد. این صفحه بر فراز صخره ای است که از سمت شرق پشت به کوه مهد (کوه رحمت) داده است و از شمال، جنوب و مغرب، درون جلگه مرودشت است و شکل آن را می توان یک چهارضلعی دانست که ابعاد تقریبی آن 455متر در جبهه غربی، 300متر در طرف شمالی، 430.........


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()

روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه خلاصه همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ 



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات ()


 Design By : Pichak